صفحه رسمی محمد ابراهیمی آشنا

ما همه گم شده در نُت هاییم ...

کارما

۱,۷۰۵ بازديد
اگه احساس می کنی بین آدما دوست داشته نمی شی و همیشه احساس تنهایی می کنی همین الان تلفن رو بردار و از آخرین دوستی که دلش رو رنجوندی ، دلجویی کن ، حواسش رو به خوبی های خودت پرت کن و تا جایی که می تونی حرفای محترمانه بزن و دلش رو به دست بیار ، فقط برای اینکه بدونی ، اگه آدمایی هستند که دوست داشتنی ان، این هنرشونه که می تونن قلب و نظر دیگران رو در مورد خودشون به شیوه مثبتی تغییر بدن ، گاهی وقتا با همه خوبی ها و کمالاتی که داریم یادمون میره آدما از اخم و نگرانی ناراحت میشن ،از عصبانیت و بی تفاوتی دلگیر میشن از بیان اشتباه احساسات و عواطف

خنده ها

۱,۶۹۵ بازديد

باید نشست و به همه چی خندید
تا که دلمون شاد بشه
البته باید حدود خنده رو رعایت کرد ..
گاهی خنده شیطانی ..
گاهی خنده افسوس ...
گاهی خنده تکبر ...
و گاهی هم خنده تنفر
 
نویسنده : محمد ابراهیمی آشنا

شعر نهیب

۱,۷۰۳ بازديد
الا ای صبح بارانی            نگاهم را نوازش کن
طراوت را به روحم ریز        حیاتت را به جانم دِه
نباشد عاشقی بی تو       قدم هایی بر باران
به زیر چتر غمخواری          و یا از پشت یک ایوان
الا ای صبح بارانی            دل خَلقت چه پر درد است

امید را بنگر

۱,۷۸۵ بازديد
امید را بنگر
چقدر در دلهایمان فراری شده است ...
مثل اینکه مثل اینکه قایقی شده است که تحمل دریای پر تلاطم درد هایمان را ندارد
یا اسبی سرکش که از سواری دادن خسته
باید آن را راهی کرد ...

نغمه بهار

۱,۷۵۸ بازديد
ای نغمه گوش نواز زندگی ...
بهار نزدیک است...
ای شوق شنیدن آواز قناری ها
زندگی در پیش است

خوبی و بدی

۱,۸۶۲ بازديد
ای کاش میشُد زمین را با خنده هایمان بشکافیم ! و هر آنچیزی از بدی و شَر بود را در شکاف های زمین چال می کردیم ؛ تا ثابت شود که بدی به زیر کشیده می شود و خوبی بدی را دفع می کند ؛
 نویسنده : محمد ابراهیمی آشنا

کورسوی مسیر

۱,۸۶۱ بازديد
کورسوی مسیر

لابه های غم پنهانی من را فهمید
که جهالت زده بر عمق وجود خویشم

من که خود نه صنمی دارم و هیچ
مثل یک عاشق خسته نگران از خویشم

عشق پاییزی

۱,۹۰۰ بازديد
من آنجایی هستم که هیچ وقت نه باد پاییزی آن را دور می کند و نه سرمای زمستان و نه کولاکِ قنوشِ عصر های دلگیر دلتنگی
آمده ام تا رفتن را از روی ببرم و با آبرویش دست و صورتم را بشویم و در نسیم خنک نگاه تو زندگی را به نظاره بنشینم ...
آری پاییز ما را می فهمد ....
نویسنده : محمد ابراهیمی آشنا